داستان بهروز


انتشار : ۰۳ مرداد , ۱۴۰۲


داستان بهروز

خیلی منتظر بچه بودیم ،توی خونمون جای یه بچه خالی بود …
پس از مدتی فهمیدم باردارم و این نعمت بزرگی از طرف خدا بود ، اما از همون اولِ بارداری خطر سقط بود، برای همین کلا زیر نظر پزشک بودم.
 از اول بارداری تا آخر هفته ،دو تا آمپول طبق دستور پزشک باید میزدم، آمپول های کمیاب، هر بار براي تهيه آمپول باید تمام داروخانه های سطح شهر رو می‌گشتیم ، روز و شب فقط دارو طبق دستور پزشک میخوردم تا این بچه دنیا بیاد و اتفاقی براش نیوفته …بالاخره روز موعد فرا رسید ،زمان زایمان در اوج خوشحالی بودم که دکتر گفت :صدای قلب بچه رو نمیتونیم بشنویم، پرستارا و دکترا دورم جمع شده بودند، هی دستگاه هارو عوض میکردن که نکنه دستگاه خرابه، ولی نه… صدای قلب بچه شنیده نشد بهم گفتن احتمالا بچه مرده 😔اما امید بخدا......  با تمام سختی بچه دنیا اومد ،اما گریه نداشت ،صدا نداشت ،فقط اشک می‌ریختم  ،ولی مثل یک معجزه اندکی بعد صدای گریه ی بچه در اومد .خدااااا… بچه گریه کرد نمیتونم خوشحالی اون موقع رو توی کلمه ها بیان کنم ،اما چیزی نگذشت که دکتر بعد از معاینه نوزاد گفت پسرت مفصل هاش مشکل داره ببریدش پیش  دکتر ارتوپد .
عصر همان روز رفتیم پیش دکتر ارتوپد. پاهای کوچولوی پسرمو تا لگن گچ گرفتن تا ۳ ماه ،   اصلا فکر نمیکردم که این تازه اولشه ،  براش کلی نذر کردم دعا کردم …راستی اسمشو هم  گذاشتیم بهروز  .....
بهروز ما هر روز بزرگتر میشد ولی هر روز با یک مشکل جدید مثل فتخ ناف، بزرگی سر ، بر آمدگی سینه و غیره و غیره روبرو میشد .روز به روز پاهاش کج تر میشد همش میبردیمش دکتر،  ازین دکتر به اون دکتر، چون هر دکتری آدرس یه دکتر دیگه رو میداد کارمون شده بود  نوبت گرفتن و بردن به دکتر بخاطر هر علائم جدیدش، اما هیچ کس متوجه نمیشد که درد این بچه چیه ، هر کی هر جارو میگفت می‌بردیم ولی فایده ای نداشت .
  دوسال خورده ای گذشت، بچه درست راه نمیره مشکلات جسمانیش بدتر شده چه کنم خدایا چرا هیچ کس راه چاره نمیگه؟؟؟ یه روز یه نفر توی پارک یه دکتر معرفی کرد گفت برو دکتر خوبیه ،ماهم نوبت گرفتیم و رفتیم وقتی بچه رو دید گفت حدس می‌زنم اما مطمئن نیستم آزمایش بدید تا مطمئن بشیم. رفتیم آزمایش دادیم آزمایشات رو فرستادن خارج از کشور ، تا چند ماه جوابش نیامد، همش  پیگیری میکردیم تا گفتند دوباره باید  آزمایش بدید ، اما اینبار بعد از یکماه جواب آمد ،
رفتیم پیش دکتر وقتی آزمایشها رو دید ،گفت بله حدسم درست بوده، بیماری ام پی اس !!!!!!!!  
من تاحالا  اسم این بیماری  رو نشنیده بودم ، خب بیماری  چیه؟  درمانش چیه ؟چیکار کنیم ؟ دکتر گفت نگران نباشید دارو داره اما بعید میدونم بتونید بگیرید ،برید فلان جا و فلان جا،
 فردای همان روز رفتیم ،اما گفتن بهتون دارو تعلق نمیگیره، خوب چرا ؟؟؟؟چون شما افغانی هستید !!!!!!!   مدارکتون قابل قبول نیست ،
خوب من الان بچه رو چیکار کنم داره روز به روز بدتر میشه ، خب آزاد بهم بدید، چقدر میشه هزینه اش ؟ گفتن هر چقدر که بدید  باز هم  نمیشه ، متاسفانه
از اون روز هر جایی که معرفی میکردن و رفتم ،التماس میکردم اما کسی بهم کمک نکرد، کسی قبول نکرد و نتونستیم داروشو بگیریم  …
بهروز الان ۷ سالشه  مشکلات جسمی و قلب و ریه اش بدتر شده نفس کشیدن براش سخت شده ، ۶ سال تمام همه جا رفتم به هر کسی رو آوردم اما نتوستم دارو بگیرم، حتی توی یک سیستم هم اسم پسر من نیست ... امسال بهروز کلاس دوم میره خیلی پسر عاقلی شده آدم از حرف زدنش سیر نمیشه ، خدایا نتونستم درد بچمو دوا کنم  ، تنها کاری که از دستم بر اومده اینِ که هر چی خواست براش فراهم کردم نگذاشتم فرقشو با بقیه بفهمه  ،
شبا همش نفسشو چک میکنم نکنه نتونه نفس بکشه، من میترسم …
 میترسم فقط همین!!!
یعنی روزی میشه که سلامتیش برگرده یا حداقل بهتر از الانش بشه ؟؟؟

طراحی سایت:ایران تکنولوژی